|
خاطرات شیرین |
|
|
وقتی راه
رفتن آموختی، دویدن بیاموز و دویدن که آموختی، پرواز را و
پرواز را یاد بگیر زیرا باید
روزى از خودت تا خدا پر بزنى
راه رفتن بیاموز زیرا هر روز
باید از خودت تا خدا گام بردارى
دویدن بیاموز زیرا چه بهتر
که از خودت تا خدا بدوى
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 15:28 توسط مریم |
آروم آروم داری خربزه ی شیرینی را مزه مزه می کنی که یه احساس غریب میاد سراغت، این حس را بارها داشتی ولی هیچ وقت نتونستی دلیل مناسبی براش پیدا کنی همیشه بعدش یاد گذشته می افتی و شروع می کنی دفعات قبلی را به یاد بیاری درست یادت نمیاد اولین بارش کی بوده ولی همیشه اول از همه اون روز زمستونی تو حیاط خونه ی مادربزرگ مادریت به یادت میاد با خودت فکر می کنی یعنی از اون روز هم همینطور بوده!!! و بعد با یه لحن مسخره کننده از خودت می پرسی: مگه حالا چطوره که اون روز هم باید می بوده با خودت کلی کلنجار میری و در نهایت تصمیم می گیری که فراموش کنی چون دیگه خسته شدی از تصمیم گیری های یک طرفه، از فکرایی که همیشه پیش خودت کردی و محض رضای خدا یکیش هم درست از آب در نیامده دیگه نمیخوای خودت خودت را بازی بدی و همیشه همونطور که خواست خودت بوده به راحتی فراموش کردی ولی اینبار یه چیزی هی ته دلت را قلقلک می ده، هی بهت می گه نه، فراموش نکن هی با خودت فکر می کنی آخه یه بارش ممکنه اتفاقی باشه، دوبارش، سه بارش نه همیشه و بعد با دلی که یکم گرم شده دوباره احساس می کنی که بازم داری اشتباه می کنی و این کلافت می کنه. همیشه فراموش کردی اما اینبار دلت نمی خواد فراموش کنی... فکر میکنی و دوباره اون شب زمستونی، توی حیاط سرد و تو که زیر یه کت چرمی کوتاه مدل مردونه گرمت شده و یه نگاه از توی اتاق که حالا میدونی به تو بوده نه به هم بازیت یادت می اد آره فکر کنم این اولین بار بوده و بعد یاد اون صندوقچه چوبیت می افتی که وقتی 8 سالت بود مامان بدون اجازت اونو به صاحب نگاه داد و تو پارسال ماه رمضون اونو تو اتاقش دیدی بعد فکر میکنی چرا بعد از 13 سال اون صندوقچه هنوز به خوبی روز اولشه و دوباره کلافه می شی چون باید فراموش کنی، چون می دونی هیچ وقت اون چیزی که تو فکر می کنی درست نیست و اینبار خدا خدا می کنی که اشتباه نکنی و دوباره دلت می لرزه و تو از ترس اشک میریزی یاد حرف یه دوست می افتی: بنایی که هرچی بیشتر بلرزه محکم تر می شه دله!!!!!! و تو بیشتر می ترسی و بیشتر اشک می ریزی و از خدا می خوای که کمکت کنه.....
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 13:6 توسط مریم |
جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می کرد، رفتن و ردپای آن را وآدم هایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند؛ جغد اما میدانست که سنگ ها ترک می خورند؛ ستون ها فرو می ریزند؛ درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند؛ او بارها و بارها تاج های شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابه لای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدم ها با این آواز بلرزد. روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی، آدم ها آوازت را دوست ندارند، غمگینشان می کنی. دوستت ندارند و می گویند بدیمنی و بد شگون و جز خبر بد، چیزی نداری. قلب جغد پیر شکست ودیگر آواز نخواند؛ سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمان من گرفته است. جغد گفت: خدایا! آدم هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند. خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدم ها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد؛ دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ. جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا میخواند و آن کس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست عرفان نظر آهاری از کتاب بالهایت را کجا جا گذاشتی؟
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 15:1 توسط مریم |
اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است. قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد! آدم ها، ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه، ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ست و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است. هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد؛ تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم، قانع. این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ بلورین، تنگ و سخت خواهد شد و این آب ته خواهد کشید. تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس. کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی. کاش ... بگذریم ... دریا و اقیانوس به کنار. نامنتها و بی نهایت پیشکش، کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی. این آب مانده است و بو گرفته است و تو می دانی آب هم که بماند می گندد، آب هم که بماند لجن می بندد و حیف از این ماهی که در گل و لای، بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد! عرفان نظر آهاری
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 0:32 توسط مریم |
دستت را که باز می بینی فقط دلت می خواد بنویسی چون این را می دونی چیزی که ممکنه از تو بمونه همین چند خط می تونه باشه و لباس های توی کمد آخری که همیشه درش قفله و موقع عروسی ها باز می شه و چند تا دونه عکس و دیگه شاید همین ولی نه مطمئنا همین... مادر، خواهر، چند تا فامیل و چند تایی هم دوست اطرافت داری که بهشان دل خوش باشی و البته مهم تر از همه ی اینها خدایی که همیشه بوده و هست و خواهد بود. حرفهات را که توی دهنت مزه مزه می کنی میرسی به جاهای تلخ، البته حق بده همیشه هم طعم خوبی نباید داشته باشند... پس تلخ ها را می خوری و شیرین ها را نگه می داری برای اون تَه تَه ها ولی باید خیلی حواست را جمع کنی چون همه باهوش شدن، دیگه از بوی کلماتت مزشون را می خونن و این منتهای ناراحتی تو می شه که چرا هوای حرفات شور و تلخن تازه کجای کاری، گاهی وقتاش اونقدر دلت می خواد دم دهنت را محکم بگیری و نگرانی از اینکه نکنه وقتی خوابی از زیر دندونات سرک بکشن بیرون و برن تو گوش بقیه... ولی امان از اون روزی که دیگه تلخی ها توی دهنت جا نمی شن و از گوشه ها لب و چه بسا از گوشه های چشمت هم بیرون می زنن، میریزن روی صورتت و از اونجا تمام لباسِ رنگ گل بهیت را قرمز می کنن و تو هزار بار میمیری و دوست نداری زنده بشی چون که نتونستی نگهشون داری... رازهایی که قرار نیست راز بمونن... همش تلخه ولی می دونی زهر تر و کشنده ترش چیه؟ اینکه حس کنی ممکنه هیچ وقت فرصتش را پیدا نکنی تا از اون شیرینی هاش که برای روز مبدا نگه داشته بودی استفاده کنی... حتی فکر کردن بهش هم همه ی رویاهات را سیاه می کنه و حالا تو حس میکنی، یعنی هزار مرحله بالاتر از فکر میای اینجا و فکر می کنی که چی کار می شه کرد مطلب هایی که یه روز از خوندنشون لذت بردی را می زاری تو وبلاگت چون می ترسی دیگه هیچ وقت فرصت این کار را پیدا نکنی، یه دور سر سری آرشیوت را چک می کنی و با تَه تَه های امیدیت میگی به امید دیدار
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 0:32 توسط مریم |
به قبرستان که می روی، همه خوابیده اند دراز به دراز زیر خاک ها و سنگ ها، با سینه ای پر از راز ها و رمزها و عشق ها و نفرت ها، خاطرات یک نفری و دو نفری و چند نفریشان و نگفته های با خود به گور برده شان. می ایستی بر فراز سنگ نوشته های سرد، درهای بدون دستگیره، خانه آخرت. تن ها در میان خاک و تفاوتی نیست میان تو با تمامی شان، تو زنده ای اما انگار مرده ای؛ تو با تمام داشته هایت ایستاده ای و آن ها با تمامی داشته هایشان خفته اند. سنجاقک ها سرگردان در میان قبرهای بی نشان، بی نشان از تمام احساساتشان و تو با تنی که زیر پوستش خون می دود ایستاده ای و از تنهایی شان میترسی. از سنگینی خاک و نامهربانی سنگ های تیز، خجالتی نیست از این ترس، صادقانه بگو: من از مدفون شدن می ترسم؛ مدفون شدن در زیر هجوم روزهای گذران و فراموشی های ساده که فلانی مرد و تمام شد و تو هم شاید مرده باشی؛ سرمای بی مهری از سردی خاک هم کشنده تر است. زنده به گور شدن در زیر غبار های هرزگی و بی تفاوتی وحشتناک است. مردن؛ قبل از مردن هر کدامشان بارها و بارها شاید تجربه اش را داشته اند، مرده اند در ایستاده بودنشان با درد و زخم های بی درمان. شب های قبرستان سکوتش کشنده است. یک هفته و شاید یک ماه و شاید برای همیشه تنهایی و تنهایی و تنهایی؛ مرده اگر باشی می دانی که مرده ای، تکلیفت مشخص است... از ناسپاسی و نسیان انسان ها گریزی نیست. زنده به ظاهر اگر باشی و مرده گونه بپندارندت عجیب بغضت مچاله می شود در گلو... قبر طولش دو متر و شاید یک متر و هشتاد باشد و عرضش یک متر و شاید هشتاد سانت؛ دنیا که نه عرضش مشخص است و نه طولش. تنهایی آدم ها قد محیط دورو برشان است، هر چقدر بزرگتر تنهاتر و کشنده تر. زیر خاک ها و سنگ ها که باشی شاید کسی، رهگذری، گدایی رد شود و نگاهی به خطوط حک شده بر سنگت بیندازد و آهی بکشد. زیر بار غم ها که باشی کسی حتی نگاهت هم نمی کند، شاید سر تکان دادنی باشد، که آنهم از سیلی بد تر است. کفر نعمت نمی کنم، زندگی زیباست، نفس کشیدن رحمت است، تحرک لذت بخش است اما از درد دل نمی توان به آسودگی گذشت؛ دل آدم می گیرد، می روی خرید، لباسهای نو، دلخوشکنک های بیهوده برای ساعتی، عطر و... و خانه که میرسی، در اتاقت شبیه در خانه آخرت بسته می شود رویت، نه نوشته ای دارد نه نشانی؛ کسی هم رد نمی شود از رویش و کنارش لباسهایت آویزان بر چوب لباسی، مثل پوست کنده آدم های مرده، هی پوست عوض می کنی؛ آبی روشن، بنفش، قهوه ای، خاکستری و سفید. سفید بیشتر از همه به تنت می آید، مثل کفن. مرگ سرنوشت ناگریزیست، می ترسی تمام رازهایت با تو مدفون شود چه بسا هم اکنون هم مدفون است... دست بر دستی و لبخندی و سلامی و چطوری و خلاصه همه چیز بیهوده می شود گاهی عمیق؛ از قند های حبه تووی قندان گرفته تا... همه چیز ناگهان طعمش تلخ می شود مثل دود سیگار، مثل قهوه غلیظ و سرد. این حس پیچیده نمی دانم از کجا می آید نفوذ می کند در تمام وجودت. نفس هایت به شماره می افتد گلویت درد می کند، سرت سنگین می شود و دلت می خواد های های با خدا حرف بزنی اما سکوت بایدت؛ همه خفته اند و تو هم باید خفته بمیری در خودت؛ شبیه اسفنج شده ای می دانم. تمام غصه ها و رنج ها را به خویش می کشی و لبریز می شود و شب حتی فشاری، بهانه ای، گله ای و یا نوشته ها، قطره قطره می چکاندت از منفذ چشم ها درشت و بلورین و شور، شوری اش از شدت تلخی هاست و زلالی اش از ساده گیهایت. به یکباره در خویش کشیدی و قطره قطره باید تاوان پس بدهی. آنان که مرده اند، مرده اند و خلاص و تو باید مدام بمیری و زنده شوی. معاد شاید معنایش همین بوده باشد؛ قدم می زنی روی سنگ ها، روی آدم های خفته، روی هیچ بر جا مانده های آشنایان و غریبه ها. شادی، صدایش می کنی با صدای گرفته. امید، می جویی اش در پس دود ها و تیره گی ها. محبت، می بویی اش در فضای متعفن. حقیقت دارد زندگی زیباست با لایه های پرنگ رویا و خیال و تصویر سازی های متعدد؛ زیباست با مجازی شمردنش، با جستجوی هیچ در پوچی های مسخره اش؛ لابه لای نیمه شب ها در بین بی هویتانی که هیچ نمی دانی جز بودنشان که آنهم علامت سوال بزرگیست. دست و پا زدن های ممتد به امید طنابی، صخره ای، دستی و شاید تخته پاره ای و از آن دورها کسی ترانه می خواند که: های، بیا، جزیره رویاهایت اینجاست، تقلا کن بیچاره، کار بکش از تخیلاتت. نداری اگر بسازش آن قصر ها را، آن درخت ها را، آن چشمه ها را. بساز، بساز در خواب هایت در ذهنت در درونت و در اتاقت. تو مخلوق خالقی هستی که تو را در ذهنش آفرید. تو نیز می توانی، گوش می سپاری و می روی و می روی و مدام دست و پا می زنی و هر کثافتی را چنگ می زنی به امید اینکه شاید همین باشد... چهل سال و شاید پنجاه و حتی گاهی سی و بیست و ده سال بیشتر حضور نداری؛ به بالاترین قله های افتخار هم اگر برسی نهایتش گوری در قسمت اندیشمندان و بزرگان است و نهایت نهایتش اسمت را می نویسند در روزنامه ها. آدم ها گاهی دلشان خوش می شود به پلویی و چلویی و لمیدنی و قلیانی و لذت دنیا را می برند و گاهی بعضی غرق در گنداب شهوات می گویند: ما که جوانیمان را کردیم... و چقدر هم خوش به حالشان می شود از گذر ذهنیشان در آلبوم گندکاری هایشان و درون خود ذوق می کنند... آدم ها عجیبند و در هر دو حالت خفته و ایستاده شان، مرده هایی بیش نیستند. تمامی شان فراموش شده اند. اگر حس نیاز نبود، نه عشقی بود و نه محبتی و نه لبخندی برای حواله دادن؛ نیاز، نیاز و نیاز حالا همان کبوتر سربریده و لگد مال شده به زیر پاهای هجوم آدمیت است، از پیش مرده ها که بیایی بیرون می روی به سمت قبرستان خودت و دیگر مرده های متحرک... و باز میرسی به آنها و: سلام، چطوری، حالت و احوالت و کوفت و مرگ های دیگر تکراری و می دانی و می سازی و میسوزی و بدا به حالت. روزها در گذرشان در هم میپیچندت و تو نمیدانی گناهت چیست؛ کسی چه می داند شاید دوباره جرقه ای و باز زمینی و باز آدمی و باز روالی و... و ما محکوم به تکراریم تا زوال، فکر کن...
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 0:31 توسط مریم |
پسرک با عجله از کنار او گذشت اما چند قدم جلوتر پایش به چیزی گیر کرد و افتاد. تمام خرت و پرت هایش پخش زمین شد. او مکثی کرد و بعد ناخودآگاه نشست و به پسرک در جمع کردن وسایلش کمک کرد. هر دو از مدرسه بر می گشتند و مسیرشان یکی بود. در راه با هم آشنا شدند و گپ زدند. فهمید که نام پسرک بیل است؛ عاشق بازی های کامپیوتری وبیس بال است و اخیرا بهترین دوستش با او قهر کرده. سالها گذشت و دوستیشان ادامه یافت. روز فارق التحصیلی از دبیرستان بیل به او گفت: روزی که با هم آشنا شدیم یادت هست؟ می دانی چرا آن همه خرت و پرت همراهم بود؟ آن روز کشوی میزم را خالی کرده بودم تا مزاحم کسی نباشم. با تصمیمی که گرفته بودم دیگر قرار نبود به مدرسه باز گردم. اوضاع خانه خراب بود و تنها دوستم را از دست داده بودم و احساس می کردم بد شانس ترین آدم روی زمین هستم. هيچ امیدی برایم باقی نمانده بود… وقتی تو کتابهایم را از روی زمین جمع می کردی داشتی جانم را نجات می دادی… می دانی… می خواستم به خانه بروم و خود کشی کنم . جان شالتر
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:10 توسط مریم |
از اینور شیشه به اونور شیشه (با علامت دست): بیا بالا از اونور شیشه به اینور(با علامت سر): باشه از اینور اتوبوس به اونور اتوبوس: خوبی از اونور اتوبوس به اینور اتوبوس: اخم باز از اینور به اونور(با حرکات لب): به خدا تو ایستگاه معطل شدم از اونور به اینور: بازم اخم از اینور به اونور (بازم با حرکات لب): به جونه تو از اونور به اینور: اخم بیشتر تر از اینور به اونور(با لبخند): دوستت دارما از اونور به اینور(با لبخند بیشتر): آره جونه خودت خلاصه هی ما از اینور اتوبوس به اونور اتوبوس پیام می دادیم و می گرفتیم که یهو یه پارازیت افتاد اون وسط، دیگه نه پیام ما می رفت نه پیام اون می رسید حالا ما هنوز موندیم چی شد که اینطوری شد…
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 14:28 توسط مریم |
در يكي از افسانه هاي صحرايي
حكايت مردي آمده كه مي خواهد به آبادي ديگر نقل مكان كند و اثاثش را روي شتر
مي گذارد :قاليچه ها، وسايل پخت و پز، چمدان پر از لباس و ...و
حيوان همه اينها را تحمل مي كند. مرد وقتي مي خواست حركت كند، به ياد يك پر
آبي رنگ زيبا افتاد كه پدرش به او داده بود. رفت پر را پيدا كرد و آورد و روي
شتر گذاشت .شتر در زير سنگيني بار فرود افتاد و مرد . حتما آن مرد با خود فكر كرده : - شترم حتي نتوانست وزن يك
پر را تحمل كند! گاهي ما درباره ديگران همين فكر
را مي كنيم... بدون اينكه بفهميم يك شوخي كوچك ما حكم همان قطره ای را
دارد که کاسه صبر شخصی را لبریز می کند. مكتوب دوم اثر پائولو
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 17:49 توسط مریم |
چه دنیای غم انگیزی... انگار بی او هزار سال گذشت... و هزار بهار سبز نشده به پاییز رسید... امروز دو سال است که احمد من همراه پرستوهای مهاجر به سرزمین گل های شقایق
هجرت کرد و من دیگر او را ندیدم جز در رویای نیمه شبم و تا ابد برایش می گریم... سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 12:30 توسط مریم |
| ||||||